
یک نفر هست
مهربانم ، ای خوب !
یاد قلبت باشد ؛ یک نفر هست که اینجا
بین آدم هایی ؛ که همه سردو غریبند با تو
تک و تنها ، به تو می اندیشد
و کمی ،
دلش از دوری تو دلگیر است ...
مهربانم ، ای خوب !
یاد قلبت باشد ؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش این است ؛
زیر این سقف بلند ، هر کجایی هستی ، به سلامت باشی
و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد ...
مهربان ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ؛
یک نفر هست که دنیایش را ،
همه هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو ،
پیوند زده
و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد ...
مهربانم ، ای خوب !
یک نفر هست که با تو
تک و تنها ، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور !
پر احساس و خیال است و سرور !
مهربانم ! این بار ، یاد قلبت باشد ؛
یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|
سبب گر بسوزد مسبب تو هستی
سبب ساز این جهان تویی
در این حال مستی صفا کردم
تو را ای خدا من صدا کردم
از این روزگاری که من دیدم
چه شب ها خدایا خدا کردم
نهادم سر سجده بر خاکت
تو را ای خدا من صدا کردم
که از من نگیری صفای دلم را
به راه محبت تو دانی خدایا چها کردم
سبب گر بسوزد مسبب تو هستی
سبب ساز این جهان تویی
زِ دست که آید که دستم بگیرد
مرا سایه ی امان تویی
در این حال مستی صفا کردم
تو را ای خدا من صدا کردم
از این روزگاری که من دیدم
چه شب ها خدایا خدا کردم
نهادم سر سجده بر خاکت
تو را ای خدا من صدا کردم
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|
من خزانم زاده پاییز ، فصل هزار رنگ طبیعت . شاهد فرو ریختن برگ ها وناله های درختان لخت در زیر تازیانه ی باد وحشی بوده ام . در روحم آثار تازیانه ی بیرحم زمانه باقیست . امیدم کبوتریست سپید از سرزمین روشنا یی ها که روح حیات را در من می سراید آری در من خزان . شب و روزم را به آوای خوشش پیوند زده ام . آوایی که به مانند لالایی خوش فرشتگان است . پرنده ام از عشق برایم سرود و از دوستی . روزگاری گذشت و من سرگشته ناگهان خویش را شیفته و مفتون کبوتر یافتم . اسم این حس جدید چیست ؟ کبوتر گفت عشق . عشق ! مگر من خزان هم عاشق می شوم . آه خدایا این چه حسی است ؟ شیرین است آری شیرین است ، اما نه می ترسم . من از این احساس می ترسم . بهار که بیاید او در پی جفتش خواهد رفت و من خزانی غارت شده خواهم ماند . ابرها بارها و بارها بر غصه ام با من گریستند این خزان بارانی ترین خزان دنیا شد .
دوست داشتم پرنده ام را در قفس محبوس کنم تا بهار او را از من نگیرد . اما پرنده ام در قفس جان خواهد داد . نه نه ....
اگر پرنده ام بمیرد من نیز نابود می شوم . چه سرنوشت شومی است برای این من خزان . نه توان دیدنش در قفس و نه توان پرکشیدنش را دارم . بارها و بارها پرنده ام را از سر عشق آزرده ام . اما من ، من خواهم مرد تا پرنده ام در بهار سرخوش و شاد بال بگشاید و آشیانه ای بر سرسبزترین درخت نارون بنا کند و با مرغکی زیبا از دیار آرزوها همخانه شود . آری من پرنده ام را دوست می دارم به وسعت تمامی قلبها ، عشق ها و پاکی ها ... و زندگی را به او هدیه خواهم ساخت حتی به قیمت نابودی خویش . ( اما جدی نگیر نمیذارم بری چون ... )
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|

دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني .
صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني
. شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين .
ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني .
ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم .
چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي رانی .
تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند .
به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني .
دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل .
درون سينه ام آري تو آن موج هراساني .
هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن .
چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي دانی .
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|
باورم كن باور من باورم كن صادقانه باورم كن اي دليل پرسه هاي عاشقانه
فقط براي تو.آري براي تو براي چشم هاي پر مهر و عطوفت تو من هنوز عاشقانه مي نويسم.اين را باور كن كه در تنهايي خويش تنها در افكار پيچيده و مبهم خود زيبايي چشمهاي عاشق ترا ترسيم مي كنم و درهربيت شعرم از معناي نگاههاي گرم و صميمي تو هزاران واژه مي نويسم. من ازافق طلايي قلبت زندگي را آغاز مي كنم و همراه تو با كوله باري از باورهاي عاشقانه قله هاي سپيده فردا را فتح خواهم كرد واين بار فرياد خواهم زد اسمت را از بلنداي فرداها تا بدانند كه دوست دارم ترا به ارزش همه زندگي كردن ها.باورم كن كه در اين دنيا همه چيز غير باور است جز عشق.عشق دريچه ايست بسوي زندگي عشق دنيايي است پر از باور
به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|
گاهي دلم مي گيرد
از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان با لبخندي گرم
فريبت مي دهند
دلم مي گيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند
و نوري كه تاريكي مي دهد
ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند
دلم مي گيرد
از سردي چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد
و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي بيند
از دوستي كه برايت
هديه
دو بال براي پريدن مي آورد
و بعد
پرواز را با منفور ترين كلمات دنيا معني مي كند
گاهي حتي
از خودم هم دلم ..... مي گيرد
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|
كاش مي دانستي
چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد
كاش مي دانستي
دختري هست كه احساس تو را مي فهمد
دختري از تب عشق تو دلش مي گيرد
دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد
كاش مي دانستي
تو فقط مال مني
تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
كاش مي دانستي
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري
باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو نباشي
بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|

«معنای عشق»
خداوندا در این سکوت وتنهایی بار دیگر
به تو پناه آورده ام
تا پناهگاهم شوی می دانم اگر رحمتی باشد
از توست و
اگر عشقی باشد باز هم از توست .
ای بخشنده ترین و مهربان ترین
با تمام وجود می پرستمت و
عاشقانه نام مقدست را بر زبان می آورم .
تویی که معنای واقعی عشقی......
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|

صدای خيس بارون رو می شنوی؟ آسمون دلش گرفته...
آسمون داره اشک ميريزه....... دل خيس آسمون داره داد ميزنه .
کجايی پس؟ انگار آسمون هم انتظار می کشه.. آسمون داره گريه می کنه..
درست مثل من.. من از شادی اشک می ريزم اون از غصه...
آخه من تو رو دارم و اون نداره
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|

خداوندا !
خدمت بندگانت را نصیبم کن و بار مردمانت
را بر دوشم گذار که با این کار معنا یابم .
خدایا « تسلیم را پیراهنی کن و به من بپوشان
رضا را جامی کن وبه من بنوشان دیدارت را
شربتی کن وبه من بچشان و مهرت را بذری کن
در دلم بنشان .
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|

ای بت زیبایم ! که راز جمالت هنوز سربسته است .
ای دوازدهمین خم عشق ! بیا و حدیث جان را در گوش
عاشقانت بخوان و همه را جامی از می معرفت عطا نما.
ای بهشت مجسم ! دنیا بدون حضور تو چونان شوره زاری
خشک است .
بیا که دل همگان بی حضورت چونان لاله پرپر خونین است
و امید به آمدن تو دارند بیا و دل دردمندشان را مرهمی بخش
بیا .......................
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 2:11 قبل از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|
وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداره...
وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداري......
وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته گفتي...
وقتي از درون تمام وجودت يخ زده....
وقتي ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه....
وقتي تنها ترين تنهاي دنيا هستي....
و وقتي باد شمع اتاقت رو خاموش كرد...
بدان که هنوز تنها نيستي چون اول خدا رو داري
و بعد منو

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|
بهت نمیگم دوستت دارم ، اما قسم می خورم که دوستت دارم . . .
بهت نمیگم که هرچی بخوای بهت میدم ، چون همه چیزم تویی . . .
نمی خوام خوابتو ببینم ، چون تو خیالی خوش تر از خوابی ، اگه یه روزی
چشمات پره اشک شد و دنباله یه شونه میگشتی که گریه کنی ، خبرم
کن !!! بهت قول نمیدم که ساکتت کنم ، ولی پا به پات گریه میکنم . . .
اگه دنباله مجسمه سکوت میگشتی تا سرش داد بزنی ، صدام کن ، قول
میدم ساکت بمونم ... اگه دنباله خرابه میگشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ،
صدام کن ، قلب من تنها خرابه
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|
شب بي تو شب حسرت شب يلداي بيداري
شب در خود فرو رفتن شب از خويش بيزاري
شبي كه ماه در خوابه همه عالم سيه پوشه
ستاره ها فرو مردن شبي بي روح و خاموشه
ببار اي آسمون امشب ببار و سر كن آهنگي
بجز گريه گريزي نيست از اين زندون دلتنگي



+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط بانوی آبان ماه
|